تبليغاتX
سکوت

سکوت

کاش میدانستیم

زندگی با همه وسعت خويش

محفل ساکت غم خوردن نيست؛

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست؛

اضطراب هوس ديدن و ناديدن نيست؛

زندگی خوردن و خوابيدن نيست؛

دم فرو بستن نيست؛

زندگی جنبش و جاری شدن است؛

زندگی کوشش و راهی شدن است؛

از تماشاگه آغاز حیات تا به جائيکه خدا ميداند...


سهراب سپهری

+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت17:51توسط fati.s |
اهل کاشانم

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سرسوزن ذوقی

مادری دارم ، بهتر از برگ درخت

دوستانی ، بهتر از آب روان 

و خدایی که در این نزدیکی است

لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه

من مسلمانم

قبله ام یک گل سرخ

جا نمازم چشمه ، مهرم نور

دشت سجاده ی من

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم

در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف

سنگ از پشت نمازم پیداست

همه ذرات نمازم متبلور شده است

من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته ی سرو

من نمازم را پی"تکبیره الاحرام" علف می خوانم ،

پی "قد قامت" موج

کعبه ام بر لب آب ،

کعبه ام زیر اقاقی هاست

کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر

"حجرالاسود" من روشنی باغچه است

اهل کاشانم

پیشه ام نقاشی است

گاهگاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است

دل تنهایی تان تازه شود

چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم

پرده ام بی جان

خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است.

اهل کاشانم

نسبم شاید برسد

به گیاهی در هند ، به سفالینه ای از خاک سیلک ""

نسبم شاید ، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد

                                                   سهراب سپهری
+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت17:43توسط fati.s |
جغرافياى ويرانى
دلم قلمرو جغرافياى ويرانى است
هواى ناحيه ما هميشه بارانى است
دلم ميان دو درياى سرخ مانده سياه
هميشه برزخ دل تنگه پريشانى است
مهار عقده آتشفشان خاموشم
گدازه هاى دلم دردهاى پنهانى است
صفات بغض مرا فرصت بروز دهيد
درون سينه من انفجار زندانى است
تو فيض يك اقيانوس آب آرامى
سخاوتى، كه دلم خواهشى بيابانى است!


قیصر امین پور

+نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت18:10توسط fati.s |
غزل پنجره
يك كلبه خراب و كمى پنجره
يك ذره آفتاب و كمى پنجره
اى كاش جاى اين همه ديوار و سنگ
آئينه بود و آب و كمى پنجره
در اين سياه چال سراسر سؤال
چشم و دلى مجاب و كمى پنجره
بويى زنان و گل به همه مى رسيد
با برگى از كتاب و كمى پنجره
موسيقى سكوت شب و بوى سيب
يك قطعه شعر ناب و كمى پنجره


زنده یاد قیصر امین پور

+نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت18:9توسط fati.s |
قطار
قطارمی رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
                    در انتظار تو
کنار این قطار رفته
                ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته
                                           تکیه داده ام...

قیصر امین پور
+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت16:36توسط fati.s |

قیصر امین پور در دوم اردیبهشت سال هزار و سیصد و سی و هشت درگتوند چشم به جهان گشود.

دوران ابتدایی و متوسطه را در خوزستان به تحسیل پرداخت.برای تحسیل در دانشگاه به تهران مهاجرت کرد.ابتدا به دانشگاه دامپزشکی رفت،سپس تغیر رشته داد و رشته ی جامعه شناسی را انتخاب کرد اما سرانجام پس از انقلاب فرهنگی و باز شدن دانشگاه ها در رشته ی زبان و ادبیات فارسی در داشکده ی ادبیات دانشگاه تهران،پذیرفته شد.پس از طی مرحله ی لیسانس و فوق لیسانس،به سال هزار و سیصد و هفتاد و شش از رساله ی خود،با عنوان <<سنت نو آوری در ادبیات فارسی>>دفاع کرد و مدرک دکتری خود را با نمره ی عالی از این دانشگاه دریافت کرد.

ان رساله اینک در قالبی ارزشمند منتشر شده و در اختیار ماست.

قیصر امین پور یکی از سرآمدان نسلی است که همزمان با مهم ترین حادثه ی فرهنگی-اجتماعی-سیاسی تاریخ معاصر ایران،یعنی انقلاب اسلامی آغاز کرده است.

قیصر امین پور در هشت آبان سال هزار و سیصد و هشتاد و شش سرای ابدی را قلم زد.

  رو حش شاد

 

حرف های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که با خبر شئی

لحظه ی عزیمت تو نا گریز می شود

آه...

آه دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

 چقدر زود

 دیر می شود

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت16:32توسط fati.s |
« موسي وشبان »
« موسي وشبان »  


 


ديد موسي يك شباني رابه راه
كوهمي گفت اي خدا واي اله
توكجايي تا شوم من چاكرت
چارقت دوزم كنم شانه سرت
دستك بوسم بمالم پايكت
وقت خواب آيد بروبم جايكت
اي فداي توهمه بزهاي من
اي به يادت هي هي وهي هاي من
زين نمط بيهوده مي گفت آن شبان
گفت موسي باكه هستت اي فلان
گفت باآن كس كه مارا آفريد
اين زمين وچرخ ازاو آمد پديد
گفت موسي هاي خيره سرشدي
خود مسلمان ناشده كافر شدي
اين چه ژاژاست وچه كفراست وفشار
پنبه اي اندر دهان خود فشار
گرنبندي زين سخن توحلق را
آتشي آيد بسوزدخلق را
گفت اي موسي دهانم دوختي
وزپشيماني توجانم سوختي
جامه رابدريد وآهي كردو تفت
پافتاد اندر بيابان وبرفت
وحي آمد سوي موسي ازخدا
بنده ي مارازما كردي جدا
توبراي وصل كردن آمدي
ني براي فصل كردن آمدي
درحق اومدح ودرحق تو ذم
درحق اوشهد ودرحق تو سم
مابري ازپاك وناپاكي همه
ازگران جاني وچالاكي همه
من نكردم خلق تاسودي كنم
بلكه تابربندگان جودي كنم
خون شهيدان رازآب اولي تراست
اين خطاازصدثواب اولي تراست
لعل راگرمهرنبودباك نيست
عشق رادرياي غم غمناك نيست
دردل موسي سخن ها ريختند
ديدن وگفتن به هم آميختند
چون كه موسي اين خطاب ازحق شنيد
دربيابن درپي چوپان دويد
عاقبت ديافت او را وُبديد
گفت مژده ده كه دستوري رسيد
هيچ آدابي وترتيبي مجوي
هرچه مي خواهد دل تنگت بگوي

                 مولانا

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت12:51توسط fati.s |
غربت

   « غربت »
ماه بالاي سر آبادي است
اهل آبادي در خواب
روي اين مهتابي
خشت غربت را مي بويم
باغ همسايه چراغش روشن
من چراغم خاموش
ماه تابيد به بشقاب خيار
به لب كوزه ي آب
غوك ها مي خوانند
مرغ حق هم گاهي
كوه نزديك من است
پشت افراها،سنجدها
وبيابان پيداست
سنگ ها پيدا نيست
گلچه ها پيدا نيست
سايه هايي از دور
مثل تنهايي آب
مثل آواز خدا پيداست
نيمه شب بايد باشد
دب اكبرآن است:دو وجب بالاتر از بام
ياد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه وقيصي بخرم
ياد من باشد فردا لب جوي حوله ام را هم باچوبه بشويم
ياد من باشد فردا لب سلخ طرحي از بزها بردارم
طرحي او جارو ها سايه هاشان درآب
ياد من باشد هرچه پروانه كه مي افتد درآب زودازآب درآرم
يادمن باشد كاري نكنم كه به قانون زمين بربخورد
ياد من باشد تنها هستم،ماه بالاي سرتنهايي است

سهراب سپهری

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت12:50توسط fati.s |
طفل یتیم

كودكي كوزه اي شكست وگريست
كه مرا پاي خانه رفتن نيست
چه كنم اوستاد اگر پرسد
كوزه ي آب از اوست از من نيست
زين شكسته شدن دلم بشكست
كار ايام جز شكستن نيست
چه كنم گر طلب كند تاوان
خجلت و شرم كم ز مردن نيست
گر نكوهش كند كه كوزه چه شد
سخنيم از براي گفتن نيست
كاشكي دود آه مي ديدم
حيف دل را شكاف و روزن نيست
چيزها ديده و نخواسته ام
دل من هم دل است آهن نيست
روي مادر نديده ام هرگز
چشم طفل يتيم روشن نيست
كودكان گريه مي كنند و مرا
فرصتي بهر گريه كردن نيست
دامن مادران خوش است چه شد
كه سر من به هيچ دامن نيست
خواندم از شوق هر كه را مادر
گفت با من كه مادر من نيست
از چه يك دوست بهر من نگذاشت
گر كه بامن زمانه دشمن نيست
ديشب از من خجسته روي بتافت
كز چه معنيت ديبه بر تن نيست
من كه ديبا نداشتم همه عمر
ديدن اي دوست چون شنيدن نيست
طوق خورشيد گر زمرد بود
لعل من هم به هيچ معدن نيست
لعل من چيست عقده هاي دلم
عقد خونين به هيچ مخزن نيست
اشك من گوهر بنا گوشم
اگرم گوهري به گردن نيست
كودكان را كليج هست و مرا
نان خشك از براي خوردن نيست
جامه ام را به نيم جو نخرند
اين چنين نامه جاي ارزن نيست
ترسم آنگه دهند پيرهنم
كه نشاني ونامي ازتن نيست
كودكي گفت مسكن تو كجاست
گفتم آنجا كه هيچ مسكن نيست
رقعه دانم زدن به جامه ي خويش
چه كنم نخ كم است وسوزن نيست
خوشه اي چند مي توانم چيد
چه توان كرد وقت خرمن نيست
درسهايم نخوانده ماندتمام
چه كنم در چراغ روغن نيست
همه گويند پيش ما منشين
هيچ جا بهر من نشيمن نيست
برپلاسم نشانده اند آزان
كه مرا جامه خزّاد كن نيست
نزد استاد فرش رفتم و گفت
در تو فرسوده فهم اين فن نيست
همگنانم قفا زنند همي
كه ترا جز زبان الكن نيست
من نرفتم به باغ با طفلان
بهر پژمردگان شكفتن نيست
گل اگر بود مادر من بود
چون كه او نيست گل به گلشن نيست
گل من خارهاي پاي من است
گر گل وياسمين و سوسن نيست
اوستادم نهاد لوح به سر
كه چوتو،هيچ طفل كودن نيست
من كه هر خط نوشتم و خواندم
بخت با خواندن ونوشتن نيست
پشت سر اوفتاده ي فلكم
نقص حُطي‎‏ٌ و جرم كَلْمن نيست
مزد بهمن همي زمن خواهند
آخر اين آذر است،بهمن نيست
چرخ،هر سنگ داشت بر من زد
ديگرش سنك در فلاخن نيست
چه كنم خانه ي زمانه خراب
كه دلي از جفاش ايمن نيست

پروین اعتصامی


+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت12:48توسط fati.s |
درگلستانه
«در گلستانه»

دشت هایی چه فراخ!
کوههایی چه بلند !
در گلستانه چه بوی علفی می آمد!
من در این آبادی ÷ی  چیزی می گشتم :
پی خوابی شاید
پی نوری،ریگی،لبخندی.
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بو که صدایم می زد.
پای نی زاری ماندم،باد می آمد.گوش دادم:
چه کسی با من حرف می زد؟
سوسماری لغزید
راه افتادم.
یونجه زاری سر راه،
بعد جالز خیار،بوته های گلرنگ،و فراموشی خاک.
لب آبی گیوه ها را کندم ونشستم پاها درآب:
«من چه سبزم امروز وچه اندازه تنم هشیار است!
نکند اندوهی سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟ هیچ گاوی می چرد در کرد.
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است.
سایه هایی بی لک،گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست،سیب هست ، ایمان هست.
آری،تا شقایق هست زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است،مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح
وچنان می تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است که مرا می خواند!»

 

سهراب سپهری

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت12:45توسط fati.s |
شعری از پروین اعتصامی

محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت
مست گفت اي دوست اين پيراهن است افسار نيست
گفت مستي زان سبب افتان و خيزان مي روي
گفت جرم راه رفتن نيست ره هموار نيست
گفت مي بايد تو را تا خانه ي قاضي برم
گفت رو صبح آر قاضي نيمه شب بيدار نيست
گفت نزديك است والي را سراي آنجا شويم
گفت والي از كجا در خانه خمار نيست
گفت تا داروغه را گوييم در مسجد بخواب
گفت مسجد جايگاه مردم بد كار نيست
گفت ديناري بده پنهان و خود را وارهان
گفت كار شرع كار درهم و دينار نيست
گفت از بهر غرامت جامه ات بيرون كنم
گفت پوسيده است جز نقشي زپود و تار نيست
گفت آگه نيستي كز سر در افتادت كلاه
گفت در سر عقل بايد بي كلاهي عار نيست
گفت مي بسيار خوردي زان چنين بي خود شدي
گفت اي بيهوده گو حرف كم و بسيار نيست
گفت بايد حد زند هشيار مردم مست را
گفت هشياري بيا اين جا كسي هشيار نيست

پروین اعتصامی

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت12:44توسط fati.s |

محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت
مست گفت اي دوست اين پيراهن است افسار نيست
گفت مستي زان سبب افتان و خيزان مي روي
گفت جرم راه رفتن نيست ره هموار نيست
گفت مي بايد تو را تا خانه ي قاضي برم
گفت رو صبح آر قاضي نيمه شب بيدار نيست
گفت نزديك است والي را سراي آنجا شويم
گفت والي از كجا در خانه خمار نيست
گفت تا داروغه را گوييم در مسجد بخواب
گفت مسجد جايگاه مردم بد كار نيست
گفت ديناري بده پنهان و خود را وارهان
گفت كار شرع كار درهم و دينار نيست
گفت از بهر غرامت جامه ات بيرون كنم
گفت پوسيده است جز نقشي زپود و تار نيست
گفت آگه نيستي كز سر در افتادت كلاه
گفت در سر عقل بايد بي كلاهي عار نيست
گفت مي بسيار خوردي زان چنين بي خود شدي
گفت اي بيهوده گو حرف كم و بسيار نيست
گفت بايد حد زند هشيار مردم مست را
گفت هشياري بيا اين جا كسي هشيار نيست

پروین اعتصامی

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت12:44توسط fati.s |
حسرت همیشگی

حسرت همیشگی

 

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
                 وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی  !


پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

 

آی...

ناگهان 
           چقدر زود
                         دیر می شود!   

 
 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت19:24توسط fati.s |
چند بیت از قیصر امین پور

از این 
نه از مهر ور نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است ، می دانی برادر
دلم خون است ، از این می نویسم


 


بگذار بگویمت
این دل به کدام واژه گویم چون شد
کز پرده برون و پرده دیگر گون شد
بگذار بگویمت که از ناگفتن
این قافیه در دل رباعی خون شد

 

ای عشق
دستی به کرم به شانه ی ما نزدی
بالی به هوای دانه ی ما نزدی
دیر است دلم چشم به راهت دارد
ای عشق ، سری به خانه ی ما نزدی

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت19:24توسط fati.s |
هرچه هستی باش
هر چه هستی ، باش

با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!

قیصرامین پور
+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت19:22توسط fati.s |